این شبها

این شبها که می گذرد احساس میکنم  تنهائی مثل طوفان شاخه های زندگی را میلرزاند

و من چون بیدی مجنون وجودم را در اختیارش گذارده ام بی اختیار.

این شبها که می گذرد احساس میکنم  سایه ی مهربانی ها بر سرمان کمتر شده استیا مهدی ادرکنی

 

 

وسینه های ما چون دفتر حوادث پر است از نرسیدنها ؛ ندیدنها .

 

این شبها که می گذرد احساس میکنم لحظه های  عمر بر تار تن زخمه میزند  ؛ و من تا

کوچه های خواهش میروم تا با چشمان التماس کسی را ببینم که لحظه های عالم

بی تاب دیدن اوست.

 

این شبها که می گذرد احساس میکنم  میشود از پشت این غبار مه آلود سخت و

سنگین ، نور را جست  فقط چشمهائی میخواهد  به وسعت آبی عشق .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

این شبها که می گذرد احساس میکنم  از باغ آرزو میتوان میوه محبت چید و به

کودکان تشنه ی عشق هدیه داد.

این شبها که میگذرد احساس میکنم  فاصله صبر تا انتظار کوتاه شده است . و ما

پشت پنجره احساس بدنبال چکاوکیم تا بهار را نوید دهد.

 

این شبها که می گذرد احساس میکنم  آسمان چون آینه شده است تا ستارگان زمینی

درآن نقش بندند و برای ماه به عشوه چشمک زنند.

مهدی بیا

 

این شبها که می گذرد احساس میکنم  از پنجره انتظار میتوان به افق جاده خوبیها

نگاه کرد وخورشید را به تماشا نشست.

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

این شبها که می گذرد احساس میکنم کوچه شبنم خالی از عطر میخک است و

بهانه چکاوک برای پریدن یک بوسه آفتاب است.

خدا کند که بیای

این شبها که می گذرد احساس میکنم راه های رسیدن به انتظار ختم میشود و

چشم تنها مسافر کوچه های خوشبختی است.

این شبها که می گذرد احساس میکنم  پایان ستاره  به سلام خورشید میرسد و

 سفره های حقیقت طعامی جز عشق ندارند و من عطش خوردن دارم.

این شبها که می گذرد احساس میکنم فاصله یعنی همه ی آشنائی و تا فاصله

نباشد انتظار یعنی هیچ ومن منتظر طلوع آفتاب در آسمان جانم هستم  که قرار

است ستاره  چشمانش در آسمان جانم در آدینه ای نزدیک چشمک بزند.

این شبها که می گذرد احساس میکنم 

این شبها که می گذرد احساس میکنم .........

نوشته شده در جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸٧ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

این شبها که میگذرد احساس میکنم  پرنده کوچک خوشبختی بر بام چشمان ستاره نشسته

است و به مژ گان بهار میخندد.
 

                                                     
 
این شبها که میگذرد احساس میکنم  روح ترانه در رگهای باران جاریست و برای ســــو ســــن

نت مهربانی هدیه می آورد تا شعر عاشقی را در صبح صادق با هم هم خوانی کنند.
 

این شبها که می گذرد  احساس میکنم  هنوز چشمان  زمین خیره است به افق آشنائی و

 در کوچه انتظار تمام ابدیت به غروب آدینه چشم دوخته اند شاید صدای پای دوست گوشهای

عالم را بنوازد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

    این شبها که می گذرد احساس میکنم  ميان میان مهربانی تا عشق فاصله افتاده

    است.و برا ی فرصتهای از دست رفته کسی گریه نمیکند.

                                                  

     این شبها که می گذرد احساس میکنم  چشمان آبی آسمان برای غربت ستاره  

     خیس است و التماس تمام جاده های عشق را طی کرده است.

    این شبها که می گذرد احساس میکنم  نی نوای بی کسی سر داده و برای من

    تمام آروزوهایش را می نوازد  و من حنجره عشق را میبینم که تاب خواندن ندارد.

   این شبها که می گذرد احساس میکنم  انتظار مثل شب بوست و لحظه ها برای

   دیدن یاس امید را پاس میدارند وچشم میدوزند به انتهای کوچه خوشبختی تا

   ستاره بخت برایمان غزل مهربانی بسراید.                 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

این شبها که می گذرد احساس میکنم بهار برای چشمان آسمان دست تکان میدهد، تا شاید در میهمانی دلها

قطره ای شبنم به او هدیه دهند.

این شبها که می گذرد احساس میکنم باران برای فصل عشق کارت پستالی از جنس احساس می فرستد

وبه زمینیان نوید ظهور میدهد.

این شبها که می گذرد احساس میکنم گنجشگکان باز یگوش برای خندیدن به سمت  پنجره انتظار پر میکشند

تا شاید قاصد هیشه بهار را ببیند.

این شبها که می گذرد احساس میکنم انتظار برای لحظه های شبنمی شدن طولانی نیست و یک نفس همت

عاشقانه می خواهد تا عطر بهار حلقه ای بزند در تمام دنیای ما.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

این شبها که می گذرد احساس میکنم بهار برای روزهای سبز دلخوشی لحظه شماری میکند.

                                                           

این شبها که می گذرد احساس میکنم  دل واژه های گل بـــــرای چشمهای قاصدک تکراری است و اشک تنها واژه ی روزهای تنهائی قاصدک است.

این شبها که می گذرد احساس میکنم  حنجره ی مهتاب غزل باغ آشنائی را زمزمه می کنـد و من برای کوچه های روشن ستـــاره سبد سبد عشـــــــــــق هد یه  می فرستم.

این شبها که می گذرد احساس میکنم  در راه مانده ای آشنا برای مردمک چشمم شعور را نقاشی میکند و من در توهم تاریک بی کسی بدنبال بالی میگردم برای پرواز.

این شبها که می گذرد احساس میکنم  کسی می آ ید تا نقــطه وصلی باشد برای گل با مـــــــا

                  و عشق را طبق طبق به آنانکه گرداگرد دایره فهمند هدیه میکند. 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

این شبها که می گذرد  احساس میکنم در تقویم زندگی گل تعطیل نیست و روزهای جشن بیشتر

از هر روز می درخشد.

این شبها که می گذرد  احساس میکنم نامه ای آشنا از آنسوی لحظه های ناب و معطر کوچه

نسترن بدست کودک همسایه میرسد ودر چشمان سبز بهاریش برق شوق می درخشد.

این شبها که می گذرد  احساس میکنم نقش برجستهای از روح بزرگ آسمان در دل رز افتاده

است و مادر گیتی از اوج موج به انبوه ستارگان بخت پناه میبرد.

این شبها که می گذرد  احساس میکنم یاس یعنی ستاره و کوچه یعنی گلدان و پدر یعنی

خورشید و کاش خانه ی ما برای یاس حیاتش خورشید داشت

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

اين شبها که می گذرد احساس می کنم از پشت پنجره چشمانم می شود

                   قاب  طبيعت  را   با نگاهی تازه ديد.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم در کتاب روزگار نمی توان

واژه های بی پيرايه جست.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم حرفها  ديگر تازگی ندارد

و کلمه ها پشت سر هم نمی توانند جملات ناب بسازند.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم مادر بزرگ با دستمال سپد حريرش

 از قاب عکس پدر بزرگ غبار را می زدايد.و به گذشته لبخند می زند و

 منتظر است تا کسی بيايد.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم دستان التماس ديگر نميتواند پاسخ

 سوالاتش را به آسانیاز آسمان التجاء بگيرد.

 

                              

 

اين شبها که می گذرد آرزو می کنم قصرهای آمال من که در پشت

 ناله های شبانه رو به ويرانی است به روی شبنم های احساس من نريزد.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم روح باران در باريدن خلاصه می شود و هر بار که

باران بر گونه های زمين می بارد نرمش دستان احساس اورا می توان لمس کرد.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم بوی سيب را می فهمم و می دانم که چرا سايه ها هميشه خاکستريند .

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

                     اين شبها که می گذرد احساس ميکنم از پشت کو چه اقاقيها بوی

                                لادن های بنفش را  می توان  ا د را ک کرد.

 

                     اين شبها که می گذرد احساس ميکنم در کوچه ی استغنا به دنبال

                       لازم الوجودی هستم که علت  تامه ی معلول عقل من باشد

                            و در اوج  ادراک  به منتهای عشق راهنمائيم کند.

 

             

 

                      اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  بر سفره شبانه ی طعام

                      کودکان چشم انتظار بابا  فقط می توان لقمه های خواهش را

                                                 مز مزه کرد.

  

                   اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  درون زنبيل خيال دخترک

                   مو طلائی ۶ساله ی همسايه  جمعی از آرزوهای  کودکانه است

                                        که تحقق نيافته است.

 

                  اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  ابليس شوم بد کردار نفسم

                      بانگ بر می آورد که درکوچه پس کوچه های  شهر مرا

                      صدا می زنند.ومن نمی دانم که راست می گويد يا دروغ.

 

                            اين شبها که می گذرد احساس ميکنم يکی می آيد که

                       درختان ز آمدنش بار می گيرند گلها  لبخند طراوت  را از او

                     ياد می گيرند و شاپرکان  عشق ورزی  در مقابل شمع را از او

                                                      می آ موزند.

 

                  اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  غبار دلم با دستمال نازک

            احساس پاک می شود تا رنگ خوشبختی رنگ سبز را در چشمان آينه ببينم.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط عارف حقیقت نظرات () |

Design By : Mihantheme