اين شبها که ميگذرد احساس  ميکنم در غربت کلام ، واژه ها به التماس

نشسته اند و حنجره در بند سکوت است.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  در بزم پروانه ها لادن وسوسن و

نرگس ومينا وشقايق جمعند، ومهربانتر از سرو بر خانه،کسی سايه نمی افکند.

 

اين شبها که می گذرد  احساس ميکنم با قافله ای از شبنم به استقبال  لحظه های نورانی طراوت

ميروم واز پشت قاب پنجره ی دل به نارنجستان آرزوهايم نگاه می اندازم و در انتهای حضور

يکی را می بينم با دستانی که ستاره ميچيند.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم آبی يعنی  وسيع وسبز يعنی طراوت وسرخ رنگ گرم زندگی

است ، پس  به وسعت آبی آسمان دلم ،طراوت سبزه زار خا طراتم را اضافه ميکنــم وبر بــــوم

زندگی سرخی عشق را نقاشی ميکنم .

اين شبها که می گذرد ........

/ 0 نظر / 5 بازدید