اين شبها که می گذرد احساس می کنم با عبور از کو چه  تنهايی به خانه ماه ميرسم وچشم در چشم ستاره به باغ آشنايی  ميخندم. اين شبها که می گذرد احساس ميکنم برای انتظار دير است واشکهای شبنم پشت قافله ی غفلت به خا لی  تنها ئی  مينگرد شايد بوسه ی آفتاب به اندازه ی يک آن او را در يابد. اين شبها که می گذرد احساس ميکنم در باغ آشنائی تـــنهـــا گل مريم است که به من ميخندد  وبرای  تنهايی من دلهره دارد. اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  مريم يعنی مهربانی و برای مهربانی بايد  جان داد و اتفاق ساده زيستن را ديد. اين شبها که می گذرد  احساس ميکنم خواهر کوچکم دل دريا ئيش به اندازه عالم بالا ست و خنده های آسما نيش تا ابديت جاری و تبسم مهربانش به مريم مــيـــما ند . اين شبها که می گذرد احساس ميکنم ميشود از آنسوی تــنها ئی  گل مريم را بوئيد وبه زند گی  لبخند زد. اين شبها که ميگذرد....... 

/ 1 نظر / 5 بازدید
maryam

سلام ...چه زيباست نوشتن وقتی که می دانی او ميخواند...چه زيباست سرودن وقتی که می دانی او ميشنود.... وچه زيباست جنون وقتی که می دانی او ميبيند...موفق باشيد