اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم برای پريدن بالی ميخواهم به اندازه ی عشق وعشقی به وسعت آسمان .

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم بر سفره ی دل نان محبت است و کمی عشق

وخانه ی دوست دور تر از خانه ی دخترک مو بور همسايه که تشنه ی چشمهای آسمان است .

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم کوچه مهر بان است و همسايه بی تاب. بی تاب  خانه ی باران . خانه ای که مهربانی را با بوسه ی ابر برای زمين تشنه ی دل به ارمغان ميآورد .

اين شبها که می گذرد.......

/ 4 نظر / 5 بازدید
حامد(پرسپولیس زلزله)

سلام خوبی عزيزم وبلاگ خوبی داری - به ما هم سر بزن مطالب وبلاگتون رو خوندم هم وبلاگتون هم مطالبتون جالب بود-از اشنايی با شما خيلي خوش بختم از شما خواخش ميکنم که به من هم سر بزن خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد وبلاگم بدونم منتظرم !!!

asghar teraghe

سلام... وبلاگ جالبي دارين... نوشته هايتان قشنگ است... به ما هم سر بزنيد...موفق باشين... فعلا" خداحافظ...

nazanin

سلام دوست مهربونم...! مرسيکه سر زدی. خوشحالم کردی... وقت کردی بازم بيا اين ورا... از نظر قشنگت ممنون. آها راستی٬ تنهايی من از جای ديگه هست... همه برعکس فکر کرده بودين! موفق باشی. بازم می يام پيشت... تو هم بيا... (من تنهام). این روزها که می گذرد ٬ تو هم کمی آرامتر باش و کمی آسوده تر. تا بدانی روزها چقدر متفاوت می گذرد...

هانیه

سلام خيلی قشنگ می نويسد به وب لاگ من هم سر بزنید خوشحال می شم