اين شبها که ميگذرد در عبور ثانيه ها می توان سايه  ی شبنم را بر گل لادن ديد واز باغچه ی چشمان بهار گل شبدر چيد.

 

اين شبها که ميگذرد سوار بر قالی سلیـــــــمـــان عقلم  ميروم تا کوچه ی شک  واز آنسوی کوچه

لباس يقين را ميبينم که بر تن سرو ميدرخشد٫ وبه سايه های شکاک کوچه لبخد تمسخر ميزند.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم از دريچه ی چشم های آبی وبارانی آسمان ميتوان لبخند صداقت را ديد وبرای کودکی درخت گيلاس   طعم زندگی را تعريف کرد.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم  عشق يعنی بال وبال يعنی اوج واوج يعنی خدا ونمی دانم چرا رنگ دلم سبز نيست.

 

اين شبها که ميگذرد  .......

/ 1 نظر / 10 بازدید
ziba

با تشکر از شما بسيار زيبا و آموزنده بود