اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  کسی مرا صدا ميکند وبرای رفتن از اين  ديار لحظه ای

آرام نمی گذارد ومن ميترسم

هرگز بوسه ی شبنم را بر گل

آرزو هايم نبينم .

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم

تاريخ مصرف آرزو ها يم به انتهـــا

رسيده است، ومن از لبخند قنـــاری

درون قـفـس خــا نه گريه ام گرفته است.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم  سادگی پشت پلک تاريخ گم شده است ومن

به دنبال نشانی از عشق در چشم خانه ی ستاره ميگرد م ،شايد مرا به خانه ی  دل راهی

باشد.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم  پاهای من  ديگر رمق گشت و گذار در کوچه باران را

ندارد وچشمان آسمان خيس تر از هر روز عبور آخرينم را از دروازه ی محبت ميبيند . و

من تنها به کودک فردا می انديشم. به کودک فردا

اين شبها که می گذرد ......

/ 0 نظر / 4 بازدید