اين شبها که می گذرد احساس ميکنم برای عبور از کوچه ی باران بايد سوار بال پروانه شد ورفت

تا گل تا مظهر لطافت تا انتهای زيبائی .

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم از حنجره ی قاصدک حرفــها ئی از جنس عشــــق بر

 دفترچه ی   خاطرات پروانه  نقاشی ميشود وهزار غنچه ی زيبا برای دخترک آفتـــاب به

ارمغــــا ن فرستاده می شود.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم در کوچه ی رنگين کمان  دنيای کودکی من تازه ميشود،

و من به دروازه ی خوشبختی  نزديکتر ، وفانوس چشمها ئی را می بينم که در آسمان  به

دنبال خورشيدی ميگردد که از  دشت صميميت طلوع کند ودر انتهای جهان صداقت غروب.

 

اين شبها که می گذرد .........

/ 0 نظر / 6 بازدید