اين شبها که می گذرد احساس ميکنم شعله های اشتياق وجود خاموش تن هايمان را گرمی می بخشد.

 

اين شبها که ميگذرد در امتدات کوچه ی خوشبختی لحظه های انتظار را ميتوان لمس کرد وبه فاصله ها خنديد.

 

اين شبها که می گذرداحساس ميکنم نور پشت آئينه ها تکرار ميشود و

خنده ، به التماس لبهای مادری ميرود که کودک مو مــــشکی خــود را

می فهمد.

 

اين شبها که  ميگذرد ،چشم،به آبی آسمان لبخند ميزند وميتوان در مردمک چشمان دخترک تنهای نيلوفر،ماهيهای قرمزبازيگوش را ديد که در تنگ چشمان عروسکش به، مشق، بازی با موج میپردازد.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکـــنم راز را ميــفــــهمم ودر انتــــهای

 فاصله ها به نقطه ای می رسم که بايد از نرگسی ها پرسيد،خنده مگر تماشا دارد. ويکی ميگويد ، راستی مريمی ها هم راه خانه يدوست را

ميدانند.

 

اين شبها که ميگذرد..... 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
pania

وبلاگ خوبی دارین