اين شبها که ميــــگــذ رد احسا س ميکــنم صدای نی لبک چوپان خسته ی روستائی همسايه ی ما

 

تا ته کـوچه ی شقايق شنيده ميشود و ميتوان صـداقــت را در نفســـهـای او جستجو کرد.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم در عبور از کوچه باغ زندگی ميتوان همهمــه ی بر گــهای زرد

 

وسرخی را شنيد که به ميهمانی زمين  آمده اند و روح بلند سرو را تا آنسوی خاطراط مشايعت کرد.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  سوار بر اسبی ابلق  نجابت را از گذر گاهی آشنا عبور

ميدهند ونقاشان  کوچه ی خوشبختی شمايل نجيب عشق را به نقاشی  می نشينند.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم کودک تنها ی خانه ی ما به دنبال آفتاب  است و بازيگوش

 

وبی پروا به دنبال سبز ترين فصل زندگی ميگردد ونميداند که ساقه های درخت تنهائی چه ترد و

 

شکننده اند .

 

اين شبها که می گذرد  احساس ميکنم ناله يعنی سوختن  وتماشائی است  سوختن در حسرت ديدار

يار.

 

اين شبها که مــیــگـذرد ........

/ 0 نظر / 6 بازدید