اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم از پشت پنجره ی احســـــاس می شود کوچه ی تنهائی را ديد.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم از صدای قناريها ميشود فهمیــــدزندگی هنوز جاری است ودل

با قطرات باران پاک ميشود وزلال.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم  صدای نفسهای شب بوهای خسته را می شــــود در اتـــــاق

 مادر بزرگ شنيد که با خس خس سينه يبابا جان يکی شده است .

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم با فانوس خيال می شود رفت تا اوج تا شـــنيدن نـــغمـــه ی

 پروانه ها  ، تا صدای سوختن شمع.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم قاب عکس بابا جان خستـــــه است ونگاه مادر بزرگ رفتــــه

است تا آن دورتر ها، تا صبح  تولد.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم يکی از فاصـــــله ها ی  دور ســوار بر بادبادک احســـــــاس

دستهـــــای ترک خــورده ی خويش را برای چکــــاوک های مهــــاجــــــر تکـــــان ميدهــــــد.

 

اين شبهـــــا که می گذرد ...............

 

/ 0 نظر / 10 بازدید