اين شبها که ميگذرد  نميدانم به فرصت، فرصت فهميدن  خود را و به احساس فرصت احساس

کردن خود را ،وبه عشق ، فرصت  عاشق شدن به خود را ميدهند؟ .

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  گرد شمع جانم  پروانه ای می چرخد که بالهای ملون از انوار

نورانی عشق او چشمان دل را می نوازد.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم  بر دستان درخت عشق زنجيری بسته اند تا مبادا خوشه های

تفاهم را بچيند.

 

اين شبها که می گذرد  بر گذر گاه نور مردانی گام می گذارند که به دنبال سلاخی خورشيدند تا

نور را قربانی کنند.

 

اين  شبها که ميگذرد سوار  بر قايق بی پاروی احساسم از اقيانوسی عبور می کنم که ماهيان

 بی ادعای عقلم به نفس دژخيم من خنده ميزنند واو را به سخره می گيرند.

 

اين شبها که ميگذرد احساس  ميکنم يکی از دورهای دور صدای ناله ی تنهائی مرا  شنيده است

واز آن سوی شقايقها برايم يک قطره عشق را به ارمغان  ميفرستد تا با  آن  لبان  تشنه ی اين دل

تنـــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــارا سیــــــــــــــــــــــــــــراب  کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد .

 

اين شبها که می گذرد ............ 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید