اين شبها که می گذرد احساس ميکنم همراه با قافله ی فراموشی بر بال

کبوتر سپيد بال آرزو يکريزميرويم تا کوچه ی استغنا و به گل ميخک لبخند

ميزنيم.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم همراه با انتظار به خورشيد نامه می نويسم والتماس ميکنم تا

پرتو حسن خود را از ما که کودکان  زمين سرد از دروغ است دريغ نکند.

 

اين شبها که ميگذرد احساس ميکنم در پائيز هم می شود شکوفه را فهميد وعطر ميوه را لمس کرد

وحنجره بلبل را نقاشی کرد و در انعکاس پنجره روح بلند پروانه را به تماشا نشست.

 

اين شبها که می گذرد احساس می کنم می توان ماه را در غربت تنهائی خويش در تاريکی آسمان

به تماشا نشست و به بازی لی لی دخترکان ستاره نشين  آفرين گفت.

 

اين شبها که می گذرد احساس ميکنم عشق يعنی ريه های ناب حقيقت ٬و ابر يعنی سخاوت ٬و در

تماس چشم با برگ گلهای ياس ميتوان روح هستی را به معنا نشست و عشق يعنی تکرار،تکرار

زندگی ودست داشتن .

 

اين شبها که می گذرد........

/ 0 نظر / 5 بازدید